سند قدیمی6

یک سند قدیمی مربوط به ۱۳۰ سال قبل

یک سند قدیمی مربوط به ۱۳۰ سال قبل
در اصقول باغچه ای است جنب منزل مرحوم محمد علی خزاعی و متصل به باغ سید مهدی هاشمی.برخی معتقدند که وقف می باشد.طبق سند بالا این باغچه که مشهور به وقف بوده با اجازه مجتهد جامع الشرایط وقت مرحوم شیخ محمد باقر گازاری به مرحوم میرزا محمد علی خزاعی فروخته شده است.ضمنا این باغچه فعلا به ورثه مرحوم محمد حسن خزاعی تعلق دارد.ضمنا تاریخ سند فوق مربوط به ۸۴سال قبل می باشد.
ناگهان دركوچه ديدم بي وفاي خويش را
بازگم كردم زشادي دست وپاي خويش را
باشتاب ابرهاي نيمه شب ميرفت وبود
پاك چون مه شسته روي دلرباي خويش را
چون گلي مهتاب گون در گلبني از آبنوس
روشني مي داد مشكين جامه هاي خويش را
گرم صحبت بود با آن خواهر كوچكترش
تا بپوشد خنده هاي نابجاي خويش را
مي درخشيد از ميان تيرگيها گردنش
چون تكان مي داد زلف مشكساي خويش را
گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم
ديدمش وزياد بردم گفته هاي خويش را
ديدم وآمد به يادم دردمند يهاي دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلاي خويش را
اين چه ذوق واضطراب است اين چه مشكل حالتيست
با زبان شكوه پرسيدم خداي خويش را
تابه من نزديك شد گفتم سلام اي آشنا
گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را
كاش بشناسد مرا آن بي وفا دختر اميد
آه اگر بيگانه باشد آشناي خويش را
دوری و غربت درد بزرگی است.در زمان قدیم که وسایل ارتباطی فعلی وجود نداشت وقتی کسی از روستا به سفر می رفت غم واندوه به سراغ دوستان می آمد.عید بهانه ای بود برای دیدار دوباره.مخصوصا وقتی کسی خودش در شهر دیگری بود و نامزدش در اصقول.ولی اگر فرصت امدن به اصقول را نداشت هم خودش وهم نامزدش لذت عید را نمی چشیدند.
تقدیم به دوستان...
گل اومد بهار اومد
گل اومد بهار اومد میرم به صحرا / عاشق صحراییم بی نصیب و تنها / دلبر مه پیکر گردن بلورم / عید اومد بهار اومد من از تو دورم گر بیام از این سفر ای گل عذارم / از سفر طوق طلا برات میارم / دلبر مه پیکر گردن بلورم عید اومد بهار اومد من از تو دورم ز تو خواهم ز تو خواهم / عهد عشقی که بستی وفا کنی / یاد ما کنی / از چمنها گر گذشتی یاد من کن / گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن دلبر مه پیکر گردن بلورم / عید اومد بهار اومد من از تو دورم گل اومد بهار اومد میرم به صحرا / عاشق صحراییم بی نصیب و تنها /خوش ادا بالا بلا شیرین زبونم / مانده ام دور از تو و از آشیونم آشیونم رو گل خودرو گرفته / سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته / گر بیام از این سفر ای گل عذارم / از سفر طوق طلا برات میارم ز تو خواهم ز تو خواهم / عهد عشقی که بستی وفا کنی / یاد ما کنی / از چمنها گر گذشتی یاد من کن / گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن گر بیام از این سفر ای گل عذارم / از سفر طوق طلا برات میارم(بیژن ترقی)
۱-خانه تکانی وشستن فرش ها.
۲-گذاشتن تخم مرغ روی آیینه که معتقد بودند هنگام تحویل سال می چرخد.
۳-هدیه بردن داماد جهت خانواده عروس در اولین عید نوروز که معمولا برنج روغن وقند است.
۴-پختن برنج و رشته در شب عید.
۵-دید وبازدید مخصوصا از بزرگان فامیل.
عکس ذیل هم مربوط به چشمه حاشیه جاده کوهستانی بیرجند -اصقول می باشد.ضمنا این جاده از کیلومتر ۲۰ جاده بیرجند -زاهدان ازسمت راست جاده واز طریق روستاهای بهلگرد-سورگ-بهدان -اکبر اباد بهدان-حسن اباد وبه طول ۴۷ کیلومتر به روستای اصقول منتهی می شود.این جاده از طریق تنگل بهدان و عبور از رشته کوه باقران بیرجند را به اصقول متصل می نماید.

بهار اصقول زیباست .کوههای اطراف روستا محل تفریح است.وشمال روستا چند چشمه وقنات دارد که از دل کوه سرچشمه می گیرندودر حقیقت "پلور "خراسان هستند.
راه کوهستانی بیرجند-اصقول-بهار۱۳۸۸
جاده هراز -اردیبهشت ۸۶
|
ای دیو سپید پای در بند! |
ای گنبد گیتی! ای دماوند! | |
| از سیم به سر یکی کله خود | ز آهن به میان یکی کمر بند | |
| تا چشم بشر نبیندت روی | بنهفته به ابر، چهر دلبند | |
| تا وارهی از دم ستوران | وین مردم نحس دیومانند | |
| با شیر سپهر بسته پیمان | با اختر سعد کرده پیوند | |
| چون گشت زمین ز جور گردون | سرد و سیه و خموش و آوند | |
| بنواخت ز خشم بر فلک مشت | آن مشت تویی، تو ای دماوند! | |
| تو مشت درشت روزگاری | از گردش قرنها پس افکند | |
| ای مشت زمین! بر آسمان شو | بر ری بنواز ضربتی چند | |
| نی نی، تو نه مشت روزگاری | ای کوه! نیم ز گفته خرسند | |
| تو قلب فسردهی زمینی | از درد ورم نموده یک چند | |
| شو منفجر ای دل زمانه ! | وآن آتش خود نهفته مپسند | |
| خامش منشین، سخن همی گوی | افسرده مباش، خوش همی خند |
از بهر ظهور تو خود آراسته اند
بی شک همه در لحظه آغاز بهار
اول فرج تو از خدا خواسته اند
آغاز سال ۱۳۸۸ بر تمام ایرانیان به خصوص هم ولایتی های عزیز مبارک باد.
یاد یاران سفر کرده به خیر ...
وبه امید نشستن سر سفره هفت سین در حضور "مهدی موعود"انشاالله


عید دوستان مبارک
پیک سبز مهربانی قصه هر روزتان
بلبل دل چه غم خوری بوی بهار می رسد
حجله زند عروس گل یار به یار می رسد
سرو شود به بوستان ساقی بزم دوستان
غنچه پیاله می شود باده نثار می رسد
بوی گلاب می زند از نفس نسیم گل
سنبل گیسوی چمن سلسله دارمی رسد
خاک زخار خار خود چاک زند کنار خود
سنبله سبز می شود سبزه به بار می رسد
ای شه شیر گیر دل خیز وتکی به دشت زن
شور غزال را نگر وقت شکار می رسد
شاخه پر شکوفه بین که چو چتر ارغوان
در نظرت چو لعبت لاله عذار می رسد
قافله دیار چین بار قطار عنبرین
خیمه زده است بر زمین مشک تتار می رسد
چشم نظاره باز کن باغ گل بهاره بین
چون ز زمین وآسمان نقش و نگار می رسد
جای زغن به بوستان بلبل نغمه خوان نگر
زاغ ز باغ می رود تا که هزار می رسد
لاله به کف گرفته تا جام شراب ارغوان
نرگس دل شکسته با چشم خمار می رسد
رفت بسی بهار ها مانده به روزگارها
آن که ز سر بلندی اش بر سر دار می رود
"ناقوس" غم مخور دگر اختر سعد دل نگر
کز سر بیشه افق همچو سوار می رسد
غلامحسین یوسفی "ناقوس"
بهار با آمدن "مهدی" زیبا تر می شود.اللهم عجل لولیک الفرج.........................
تقديم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدراني که سال نو جايشان در کنار خانوادههاشان خالي ست.
مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحهاي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل ميکردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميکردم

جدیدترین داماد اصقول آقارضا بن میر نجفعلی بن میر محمد علی بن میر نجفعلی بن میر محمد علی بن میر علی بیک اصقولی

دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم تا دیگران بخورند.
آرامش؟
سکوت ؟
امنیت؟
زیبایی؟
طراوت؟
طبیعت؟
به نظرمن
روستا یعنی اینکه درامنیت خاطر درزیبای وطراوت طبیعت سکوت وآرامشی دلپذیر تورا فرا گیرد
می خوام روستا رو برا تون توصیف کنم حس و حال کشاورزارو ...می تونید درک کنید ؟؟
بهار در روستا یعنی بهشت در دنیا ...!!؟
در بهار سبزه ها همه جا رو می پوشانند و درختان شکوفه میدهند اونوقته که سیزده به در بهترین روز عمرت میشه بعد از اون مگه میشه از روستا دل کندورفت؟!
تابستان یعنی میوه یعنی برداشت محصول وسرآمدن انتظار ،انتظاری که برای شمردن گردوها کشیدی انتظار چیدن آلو،هلو،زردآلووگیلاس...
پاییزفصل خزان می آیدبعدزمستان بابرگ های خشک وزیبایی خود...
زمستان در روستا فصلی دگراست فصلی نو که درختان همه سفیدپوش می شوندوبام های کاهگلی رابرف فرامی گیرد...رفتن به خانه ی پدربزرگ وبه راه بودن بساط کرسی وشب نشینی زمستانی جای خودش...
روستا یعنی اینکه دربالادست یک نفربادست دلش بایک بیل چاه آبی حفرکندتابرسدبه نیل به امیداینکه درپایین دست ،چشم هامنتظرند تاآب جاری شودوبه حقیقت برسند...
روستایعنی قنات،یعنی خانه ای سبزباسقفی آسمانی وآبی وچراغی چون ماه...
روستایعنی که شب هنگام که به آسمان نظرکنی ستاره هابه توچشمک بزنند...
روستا یعنی آسمانی آبی وشبی مهتابی
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست.
باز کن پنجره ها را ای دوست.
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد.
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن!
فریدون مشیری
درخت کهنسال در اصقول
تقدیم به اصقولی های مقیم سایر شهرها
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالیهای پی در پی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند؛
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی، گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
فریدون مشیری
در تصاویر ذیل دو باغ که در کنار هم قرار دارند ونزدیک مظهر قنات اصقول هستند دیده می شوند.به علت اختلاف سطح آنها از قنات بالای روستا آبیاری می شوند.در تصویر شماره ۱ باغ آبادو احیا شده را می بینیم و در تصویر شماره ۲ باغ رها شده مشاهده می شود .

شماره (۱)

شماره (۲)
بعد هم چراغ لامپا و گرد سوز وارد خانه ها شدند.تفاوت انها در شکل فتیله بود که اولی خطی و دومی گرد بود.

چراغ مندو

چراغ موشی

چراغ گرد سوز
تقدیم به کسانی که دل در ابادی دوباره اصقول بسته اند ولو با غرس یک نهال.........................................
چیزی به برگ ها می گوید و می رود
من می شنوم
چیزی می گوید
مثل اینکه می گوید:
تو را به خداوند آب ها،
باغ ها
و سیب ها،
می سپارم

زبانه قفل (کلون)

محل قرار دادن کلید و باز کردن قفل
شماره ۱

شماره ۲

شماره ۳


سالروز رحلت پیامبر اعظم(ص) وسبط اکبر امام مجتبی وثامن الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) را به عموم مسلمانان عالم به خصوص هم ولایتی های محترم تسلیت می گویم.
"سلام چرا فقط اقارب خودرامعرفی میکنید لطفا نام وبلاگ خود را تغییر دهید و خصوصی کنید"
سرور محترم :
۱-شما که حتی نامتان را نمی نویسید چگونه انتظار دارید در مورد شما بتوانم چیزی بنویسم.حداقل نام شریف خودر ا می نوشتید.
۲-مجبورم در خصوص مطالبی بنویسم که در مورد آن اطلاعات لازم را دارم.واطلاعات در خصوص اقوام بیشتر است.وقتی حتی نام پدر برخی از اهالی را نمی دانم در خصوص نسب وی چه مطلبی بنویسم.
۳-با خواندن مطلب پست نسب شناسی دهها خانواده با اجداد خود آشنا می شوند.نه یک نفر به خصوص.
۴-شما خودتان اگر بخواهیم تصویر یک اصقولی را در جایی قرار دهید .اولین عکسی که دارید حتما یا از خودتان هست یا فامیل شما.
خواهشمند است خود را معرفی فرمایید تا در مورد شما هم بنویسم.
ضمنا هرگونه مطلب یا عکسی دارید یا مایل هستید در خصوص موضوع خاصی مطلبی نوشته شود اطلاع دهید در خدمتم.
ضمنا من یک وبلاگ شخصی هم با ادرس زیر دارم:www.gavadtalebi.blogfa.com

در تصویر ذیل گودال واقع در سمت غرب روستا مشاهده می شود که در فصل زمستان پر اب می شود.ولی هیچ استفاده ای از آن نمی شود.زمین گودال از شوشک تشکیل شده که مانند مرداب بوده و ورود به آن خطرناک است.


ومدت ۶۸سال از تحریر این وقف نامه می گذرد.واینک این منزل به ساختمانی مجلل تبدیل شده است تا سالهای سال پذیرای عاشقان اهل بیت باشد.خداوند ان مرحومه را غریق رحمت فرماید.ضمنا تمامی کسانی که این وقف نامه را به عنوان شاهد امضا نموده اند هم به رحمت ایزدی پیوسته اند.خداوند روح انها را هم شاد بگرداند.الهی امین.