پاییز روستا

اینجا ده من است

زادگاه من،

البته برای دیدن شبهای مهتابی بی تابم،

برای دیدن آن آسمان سیاهی که پر از ستاره‌های سفید بود!

برای دیدن آن ماهی که دست مرا می‌گرفت و تا آسمان بالا می‌برد!

برای پیاده روی در شبهای ساکت ده دلم تنگ شده است!

این دلتنگی چه بود در وجود من کاشته شد؟

و آن دوست شبهای مهتابی!

و حقارت در مقابل شکوه کوهها،

شرشر جوی‌ها!

بوی علفهای بهار!

شبنم سحرگاهان!

...آه ! روستا چقدر زیباست!