حکایت زیر ازدوران کودکی به یادم است که در اصقول تعریف می کردند.

خانواده ای سه دختر داشتند که لکنت زبان داشتند.مادرشان سفارش کرده بود که اگر خواستگار آمد پیش خواستگار صحبت نکنید.یک روز دختران تنها بودند وخواستگاری آمد.دختران پیش او چای گذاشتندوساکت گوشه خانه نشستند.چند لحظه بعد دختر بزرگ دید که مگسی داخل چای افتاده است.گفت:" ل ل  لن لن گ گ ایر ب ب بگ بگیر اور ب ب به در ان ان ان داز"

دختر دومی گفت :"م م م مگ مگ مگه  مه مه ن ن نگ نگفت چ چ چیزی ن ن نگ نگویه"

دختر سومی گفت :"ا ا ال الح الحمد ااالله ک ک که م  چ چچیچیزی ن ن ن نگ گ گفنم".