با زدن زنجیر به قاب ان به سال ۱۳۵۵ برگشتم .وارد روستای اصقول شدم .در محل باغ حسن عباس دهها نفر کارگررا دیدم که ناوه می کشیدند ویک نفر خشت میزد.ناوه کش ها عبارت بودند از :

۱-محمد آخوند

۲-غلام علی برات

۳-محمد علی برات

۳-محمد علی مدا

۴-حسین عبادالله

۵-محمد الله

۶-محمد شیر

۷-خداداد سالار

۸-خداد غلامرضا

خشت زن علی الله بود.نصف باغ پر از خشت شده بود.حاج آقا موسوی برای آنها چای آورد .چند نفر ایستاده بودند و تماشا می کردند.سید محمد علی سجادی (خیاط)در مغازه خود مشغول خیاطی بود.ودونفر داخل آن نشسته و صحبت می کردند.آقای بخشی معلم روستا از کوچه گذشت.وچندی بعد صدای "خدا قوت" میرزا خزاعی که از آب رزان می امد بلند شد.صدا ماشینی بلند شد.وچند نفر پرسیدند صدای چه بود.یک نفر گفت مشتی قنبر معامله گر آمده است.

یک دانش اموز دبستان از جلوی پنجره کارگاه قالی بافی سید مهدی هاشمی رد شد.عباس علی حاجی ظرف آبی را از پنجره داخل کوچه ریخت واو را خیس کرد.

نزدیک غروب دهها زن ودختر با سبو برای بردن آب به دهن کاریز آمدند.سید محمود که برای بردن آب امده بود گفت اسیا به نوبت .....آسیا به نوبت.....کربلایی سید مهدی با خر و جورجین ودو سبو برای برداشتن آب امد.

یک مرتبه دهها گوسفند تشنه برای خوردن آب کنار رود بند امدند ورجبعلی از دنبال آنها وهمه را کنار زد واز قنات آب خورد .مثل همیشه با نقاب انداختن وبا خنده گفت :

اگر خواهی که لذت بینی از آب                 نقاب انداز بخور مثل خر و گاو

وبا رسیدن وقت مغرب صدای اذان سید محمد حاج آقا بلند شد.

الله اکبر

الله اکبر

ومن با زدن زنجیر به قاب به سال ۸۸ برگشتم.