دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت / اي دختر بهار حسد مي برم به تو
 عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را / با هر چه طالبي به خدا مي خرم ز تو
 برشاخ لخت و عور درختي شكوفه اي / با ناز مي گشود دو چشمان بسته را
 مرغي ميان سبزه ز هم باز مي نمود / آن بالهاي كوچك زيباي خسته را
 خورشيد خنده كرد و ز انوار خنده اش / بر چهر روز روشني دلكشي دويد
 موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او / رازي سرود و موج به نرمي رميد از او
 خنديد باغبان كه سر انجام شد بهار / ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم